سوز دلم نشنيدي و از بام قلبم پر زدي
رفتي توازکوي من و بر قلب من خنجر زدي
من ماندم ويک کوله باراز خاطره در خاطرم
چشم انتظار بر درگهم شايد که روزي در زدي
امشب براي گريه ام يک شانه مي خواهم که نيست
دراين خرابات جهان يک خانه مي خواهم که نيست
در غربت چشمان تو تنهايي ام اواره شد
در وصف اين نامردمان يک واژه مي خواهم که نيست
با ورود تو به قلب شکسته من
زندگی برايم رنگی ديگر شد....
( امروز عشق بین من و تو یک ساله شد بازم می گم که دوست دارم با تمام وجودم)

زيباترين، تو را برای زيبائیت نمیخواستم.. شيرينترين، تو را برای شيرينیت نمیخواستم و تو را برای عشقت نمیخواستم.. تو را برای آرامش ابدی میخواستم... همواره در دو چيز آرام میگیرم... يکی در گهوارهء مرگ..؛ يکی در آغوش تو..؛ بنظرت کدامين، زودتر نصيبم خواهد شد
؟؟
اندوه تنهايي
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه مي كارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجامم چنين ديدي
در دلم باريد .... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست مي لرزيد
روحم از سرماي تنهائي
مي خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهائي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق ، اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام ، از عشق هم خسته
غنچه شوق تو خشكيد
شعر ، اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب درد آلود
جان من بيدار شد ، بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابي بود
آنچه مي گشتم به دنبالش
واي بر من ، نقش خوابي بود
اي خدا ... بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس آفتابي را
كاو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من!
اي دريغا،در جنوب !افسرد
بعد از او ديگر چه مي جويم ؟
بعد از او ديگر چه مي پايم؟
اشك سردي تا بيفشانم
گور گرمي تا بياسايم

اگر تنهاترين تنهاها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست نفرين ها و آفرين ها بي ثمر است اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستي اي پناهگاه ابدي تو مي تواني جانشين همه بي پناهي ها شوي

جغدی روی كنگره های قديمی دنيا نشسته بود. زندگی رو تماشا می كرد، رفتن و رد پای اونا و آدم هايی رو می ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل می بندن. جغد، اما می دونست كه سنگ ها ترک می خورن، ستونا فرو می ريزن، درا می شكنن و ديوارا خراب می شن. اون بارها و بارها تاج های شكسته، غرورهای تكه پاره شده رو لابهلای خاكروبه های قصر دنيا ديده بود. اون هميشه آوازهايی درباره ی دنيا و ناپايداریش می خواند؛ و فكر می كرد شايد پرده های ضخيم دل آدم ها، با اين آوازها كمی بلرزه
.یه روز كبوتری از اون حوالی رد می شد، آواز جغد رو كه شنيد، گفت: بهتره سكوت كنی و آواز نخونی. آدم ها آوازت رو دوست ندارن. غمگينشون می كنی. دوستت ندارن. می گين بدشگوني و جز خبر بد، چيزی نداری.جغد گفت: خدايا! آدمات منوآوازامو دوست ندارن
.خدا گفت: آوازای تو از دل بريدن می گه و آدم ها عاشق دل بستن هستن. دل بستن به هر چيز كوچک و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه ای! و اونی كه می بينه و می انديشه، به هيچ چيز دل نمی بنده؛ دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخون و هميشه بخون كه آواز تو حقيقته و طعم حقيقت تلخ
.جغد به خاطر خدا بازم روی كنگره های دنيا می خونه. و اون كسی كه می فهمه، می دونه آواز اون پيغام خداست كه می گه: آن چه نپايد، دلبستگی را نشايد.

خداوند گفت ....
خداوند گفت :دیگر پیامبری نخواهم فرستاد ، از آنگونه که شما انتظار دارید ؛
اما جهان هر گز بدون پیامبر نخواهدماند
و ان گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد . پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود ؛عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند .و خدا گفت :اگر بدانید ؛حتی با با آواز پرنده ای می توانید رستگار شوید .
خداوند رسولی از آسمان فرستاد ؛ باران، نام او بود. آنگاه که باران ،باریدن گرفت ،آنان که اشک را می شناختند
رسالت او را دریافتند ،پس بی درنگ توبه کردند و رو حشان را زیر بارش بی دریغ خداوند شستند . و خداوند گفت:
اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید .
خداوند پیغام بر باد را فرستاد ،تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . روزی توفان شد و روزی نسیم ،
و آنان که پیام او را فهمیدند ،روزی در خوف و روزی در رجا زیستند . و خداوند گفت: آن که خبر باد را می فهمد ،قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن چنین است .
خداگلی را از خاک بر انگیخت ،تا معاد را معنا کند ، و گل چنان از رستاخیزگفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید رستاخیز را به یاد آورد . و خداوند گفت : اگر بفهمید ،تنها با گلی قیامت خواهد شد .
خدااوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت .دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند ، مردم تماشا می کردند، عده ای پیام دریا را دانستند ،پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند ،که هیچ از آنها باقی نماند . و خداوند گفت : آن که به پیامبرآب ما اقتدار کند ،به بهشت خواهد رفت.
و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت :جهان آکنده از فرستاده و پیامبر و مرسل است ،
اما همیشه کافری هست که باران را انکار کند و با گل بجنگد ،تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریارا ساحر .
براي زيستن شادمانه ؛ خودراباور كن؛ اما،مست غرور
هرگز. راضي باش ؛ليكن بدان كه هميشه مي تواني فراتر
روي . عشق رابزرگوارانه بپذير وهمواره اماده باش
براي ايثار بيشتر دركاميابي وپيروزي فروتن باش ودر
ناكامي پردل. ارامش وامنيت رابه ديگران ارزاني
دار؛تا همان به تو بازگردد

مراقب افكارت باش ، آنها به گفتار تبديل مي شوند
مراقب گفتارت باش ، آنها به كردار تبديل مي شوند
مراقب كردارت باش ، آنها به عادات تبديل مي شوند
مراقب عاداتت باش ،آنها به شخصيت تبديل مي شوند
مراقب شخصيتت باش ، آن سر نوشت خواهد شد
عشق
يعنی حســـــــرت شبهای گرم
